داستان بی هیچ دلیل
قسمت بیستم
بخش پنجم
من دیگه با مادر بحث نکردم چون واقعا شرمنده بودم . از این که با وجود اینکه آفاق خانم رو زنی مهربون و خونگرم شناخته بودم با بی تفاوتی از کنارش رد شدم و گذاشتم اون اینقدر رنج ببره اگر با هم بودیم شاید می تونستیم بابک رو نجات بدیم و هر سه خوشحال باشیم ........
بازم حرفای آفاق خانم رو تو دهنم مرور کردم .... و با خودم گفتم ای ثریا ...ای ثریای خودخواه بی فکر جز خودت کسی رو ندیدی ؟ اگر کسی برات نفعی نداشت انگار وجود نداره ؟ تو اینو داشتی به شاگرد هات یاد می دادی از مهربونی و انسانیت گفتی ولی خودت چیزی بلد نبودی بی فکر .... تو خودتو می بخشی؟ درست موقعی که این مادر اینقدر دلش می خواست تو رو بیبینه ، اصلاً از اون خبری نگرفتی .... . چرا؟............. چرامن این کار و کردم؟
بعد یک مرتبه بدون مقدمه به مادر گفتم : به امام رضا قسم می خورم نمی دونم چرا هیچ وقت از دستش ناراحت نشدم. دوستش داشتم و هیچ دلیلی هم نداشت که بگم برای اون بود فقط دوستش داشتم ....
مادر دوباره شروع کرد و گفت : اون واقعا زن خوبیه منم دوستش دارم ولی از همون اول به نظرم کاراش مصنوعی اومد ...و منو دل چرکین کرد ...
ولی خواهش می کنم ثریا عزیزم تو تحت تاثیر قرار نگیر ...........
گفتم خدا منو ببخشه ..مادر خیلی دلواپسشم ... شما فکر می کنین ما آدمای خوبی هستیم که نزدیک ترین کسانمون از ما اینقدر دورن ؟
مادر نگاهی به من کرد و باز معلوم بود از این که دل من نرم شده باشه و پیش بابک برگردم ترسیده با قاطعیت گفت: این قانون طبیعت و زندگیه ... اجتناب ناپذیر؛؛ تا بوده چنین بوده .
من اخمهامو کشیدم تو هم و گفتم : قانون باید عوض بشه روزی ما باید بفهمیم که هر کسی را به شکل خودش نگاه کنیم ،.... چقدر احساس گناه می کنم مادر خیلی حالم بده ......
ناهید گلکار