داستان عزیز جان
قسمت صد و دهم
بخش دوم
صبح که همه اومدن , همه چیز حاضر بود ... عمه نیره با هشت تا بچه اش , عمه ملیحه با چهار تا و بچه های عمه کوکب پنج تا و عمه زهرا با شش تا و منم که سه تا برادر داشتم و یک خواهر ...
خوب همین کافی بود که خونه قیامت بشه ... عزیز جان اون روز فرستاد از بیرون چلوکباب آوردن ... چه شور و حالی توی خونه راه افتاده بود …
با دیدن خنده ی دوباره ی عزیز جان که مدت ها بود از روی لبش محو شده بود , شادی به خونه برگشته بود …
من گوشه ای ایستاده بودم و خانواده ای که اون با عزت و احترام درست کرده بود رو نگاه می کردم …
عزیز جان اجازه نداد زیاد کسی سر دیگ دعا بخونه و با خنده گفت : ما به کی قول داده بودیم که همش گریه کنیم ؟ نمی تونیم حرف بزنیم و بخندیم ؟ بذار این جوونا خوشحال باشن … دیگه دوست ندارم گریه کنم ...
صبح خیلی زود منو بیدار کرد و گفت : بیا در این دیگ آخر رو تو باز کن …
پرسیدم : چی بگم وقتی می خوام باز کنم عزیز جان ؟
گفت : چیزی نگو , نیت کن و ببین روی دیگ چی افتاده ؟
رفتم سر دیگ ... اولین احساسی که داشتم , جای خالی عمه کوکبم بود ...
بعد چشممو بستم و نیت کردم ... وقتی در دیگ رو باز کردم چیزی جز چند تا برجستگی که روی سمنو بر اثر قُل زدن ایجاد شده بود , ندیدم ...
عزیز جان پرسید : چی دیدی ؟
گفتم : نمی فهمم , چیزی نیست …
به کسی حرفی نزدمولی دلم گرفت گفتم شاید لیاقت ندارم …
وقتی عمه ملیحه اومد سر دیگ , یک نگاه کرد و گفت : وای به خدا نگاه کنین نوشته عزیز جان …
همه دیدن و تصدیق کردن ... خودمم که خوب نگاه کردم , دیدم درسته …
رفتم دست عزیزم رو گرفتم و اشک تو چشمام جمع شد ... اونم با مهربونی , دست دیگه شو گذاشت روی دست من و پرسید : چی نیت کردی ؟
گفتم : می خواستم ببینم می تونم مثل شما قوی و محکم باشم ؟ …
گفت : واااا ... به نظرت من قوی بودم ؟ خوبه … خب پس نیتت قبول شده ولی هیچ وقت سعی نکن مثل کسی باشی چون این تویی و من منم … آدما با هم فرق دارن … مهم اینه که همیشه قوی و محکم باشی و هیچ وقت خسته نشی وگرنه زندگی زود از پا درت میاره ... باهاش بجنگ تا اونم نفهمه که تو زیر بار رفتی وگرنه تا می تونه بهت سخت می گیره …
تا من با عزیز جان حرف می زدم , سمنوها کشیده شد و طبق دستور عزیز جان اول یه کاسه برای من آوردن ... همین کار و هر سال عمه کوکب می کرد ... اون همیشه حواسش بود و کاسه ی اول رو می داد به من ... اونم بی نهایت به من علاقه داشت ... حتی با اینکه خودش پنچ تا بچه داشت , از هر چیزی که من دوست داشتم درست می کرد , برای من کنار می گذاشت ...
کاسه های سمنو توی مجمعه ها قرار می گرفت و پسرها که هفت تا بودن , اونا رو تو در و همسایه بخش کردن … که دیدیم آقا جون اومد ... پیر شده بود ولی هنوز راست راه می رفت و همون طور به نظر مغرور و مهربون بود …
حالا من طور دیگه ای به آقاجون نگاه می کردم ... انگار عمق وجودش رو می دیدم …
همه باهاش روبوسی کردن و بعد رفت کنار عزیز جان روی تخت نشست و پرسید : خوبی عزیز جان ؟
گفت : بلللله … بلللله که خوبم ... چرا خوب نباشم ؟ … شما خوبی ؟
آقا جون گفت : ای بد نیستم ... چند وقته اینجای کمرم …
عزیز جان وسط حرفش پرید و گفت : تو رو خدا برای من ناله نکن , بسه ... سمنوتو بخور و غصه نخور …
آخر سر بابام شروع کرد به شستن دیگ و مامانم هم کمکش می کرد ... یه دفعه آب پاشیده شد به بابام و اونم یه کاسه آب ریخت روی سر مامانم و آب بازی شروع شد ...
ما این کارو خیلی دوست داشتیم ... یک دفعه دیدم هر کسی یک کاسه آب دستشه و داره به یکی می پاشه و صدای قهقهه و شادی به هوا بلند شد …
همه دنبال هم می کردن و آبها می رفت تو هوا و کسی نیگا نمی کرد داره چه کسی رو خیس می کنه …
یه دفعه یه کاسه آب پاشیده شد روی عزیز جان ... اخم هاشو کشید تو هم و گفت : یعنی چی ؟ بس کنین دیگه ...
و در حالی که خیس شده بود , رفت سر حوض ... همه ساکت شدن … عزیز جان یه کاسه برداشت و پر کرد و پاشید روی آقا جون ... اونم خوشحال شد و فورا یک کاسه برداشت و افتاد دنبال بچه ها و همه با هم دوباره شروع کردن به آب بازی ... این بار با عزیز جان …….....................
ناهید گلکار