بهزاد لابی :
خوب خیر مقدم میگم به قبله عالم(که خودم باشم)، چالش این دوره اینکه تصور کنید که سوار هواپیما هستید و خلبان میگه که موتورهای هواپیما از کار افتاده، لطفا سر جاتون بشینید و کمربند ها رو ببندید، میخوایم تلاش کنیم که روی کویر فرود بیایم، قطعا تکون های شدیدی خواهیم داشت و ممکنه کل هواپیما آتیش بگیره و نابود بشه. اما در بهترین حالت، بدنه هواپیما چند تکه خواهد شد و برای اینکه از هواپیما پرتاب نشید، لازمه که کمربند رو محکم ببندید. منتظر گزارش بعدی باشید.
تا لحظه مرگ احتمالی یا نجات معجزه آسا رو تعریف کنید که چیکارا میکنید.

شايد بار ها آرزوي مرگ كرده باشم ولي حالاكه كه تو موقعيتي قرار گرفتم كه مرگ رو به خودم نزديك ميبينم حس عجيبي دارم روبرو شدن با مرگ برای شجاعترین افراد به نظرم چیز خیلی سختیه به خصوص وقتی که به صورت ناگهانی و در اوج برنامه هایتان برای آینده خود با آن روبرو بشيد . اون هم مرگی که برای همه بسیار وحشتناک ترین نوع مرگ ممکنه...
از همون موقع كه سوار شدم بی حوصله بودم و دلم شور میزد. آخرین اس ام اس قبل از خاموش کردن موبایلم رو نگاه ميكنم ....“بالاخره همین الان راه افتادیم. رسیدم خبر میدهم. فعلا” بای بای”
پشت تلفن با همه خداحافظي كردم و گفتم الان عجله دارم قول دادم برگشتم علت اين سفر هول هولي رو توضيح بدم ..
چه سفری شد اين سفر هول هولکی!
گوشي رو روشن ميكنم كه زنگ بزنم اما آنتن ندارم ....
فريادهاي خلبان شنيده ميشد “داریم تلاش میکنیم خودمان را به فرودگاه..... برسانيم
و تكاپوي مهمانداران كه بين مسافران حركت ميكنند و همه رو به آرامش دعوت مي كنند...
هواپیما در کسری از ثانیه با چنان شتابی رو به پایین میشود که ارتفاعی که باید در حین فرود عادی در چند دقیقه پایین بیاید در چند ثانیه طی می کند.
“نه… نمی شود… زمان نداریم…خیلی دیر شده… داريم سقوط مي كنيم ...”
هواپیما در برابر چشمان ترسیده و فریاد و ضجه مسافران لحظه به لحظه ارتفاع کم میکند ....فریاد و اشک و داد کابین را فرا گرفته است. و در نهایت در وسط كوير به زمين برخورد میکند. انفجار عظیمی رخ میدهد….
هواپیما با سرعت ۳۰۰ کیلومتر بر ساعت با زمین برخورد میکند و در اثر انفجار بنزین تکه تکه میشود. هیچ جسدی سالم یافته نمیشود….


