تازه استخدام شده بودم .اداره ی صنایع . همه ی کارمندها مرد بودند . من تنها دختری بودم که استخدام شده بودم . حراست اداره خیلی حساس بود نسبت به این موضوع . قبل از ورود من به اداره به همه ی کارمندها تذکر داده بود که مراقب رفتار و کردارتون باشید . یه دختر دیگه هم چند ماه بعد به عنوان کارمند طرحی اومد . یک روز قبل از تاسوعا مدیر عامل یکی از کارخانه ها ی معروف اومد و برای مراسم فردا دعوت کرد . من هم کارمند صفر کیلومتر فکر میکردم هر جا گفتن باید برم . اون دختر هم یه چیزی مثل من بود . روز تاسوعا برف شدیدی میومد بطوری که نمیشد ماشین بیرون آورد .چکمه و شال و کلاه و پالتو رو پوشیدم و راه افتادم . (برف و بوران شدید که دور از جون سگ هم نمیاد بیرون . )رسیدم اداره دیدم اعظم هم اومده . خلاصه سوار ماشین اداره شدیم . و راه افتادیم از بس برف شدید بود و جاده لغزنده که توی یه پیچ کم مونده بود تصادف کنیم . رسیدیم کارخونه . تصور میکردیم میریم سالن همایش . یهو دیدیم گفتن بفرمایید سمت چپ . وارد نماز خونه ی کارخونه شدیم . دور تادور کارگرها و پرسنل کار خونه نشسته بودن بعلاوه ی کارمندها که با ما اومدن داخل . تصور کنین یه نماز خونه ی بزرگ مثل حسینیه که کلی مرد توش نشسته با لباس سیاه و دو تا دختر . رفتیم یه جا نشستیم. هر وقت یادم میوفته تنم داغ میشه . باید همون لحظه به راننده میگفتیم آقا مارو برگردون شهر . اما نگفتیم . مراسم با مداحی شروع شد . یهو دیدم حراست اداره مون که بعدا وارد حسینیه شد داره چپ چپ نگاهمون میکنه . گفتم اعظم ببین چجوری داره نگاهمون میکنه . گفت بی خیال بهش نگاه نکن . این مداح می خونه میکروفونو میده به اون یکی مداح . مگه ول میکنن . منم که دیگه دارم همینجوری از خجالت آب میشم . بعدش همه ی مردها پاشدن واسه ی سینه زنی . من و دوستم هم همونجوری نشسته بودیم . سینه زنی که تموم شد . نشستند . سفره ی یک بار مصرف رو پهن کردند و غذای نذری آوردند . وووووووووووووووووووی صد و بیست تا مرد و دو تا دختر سر سفره . یادم نمیاد ناهار رو چجوری خوردم قاشق میرفت تو چشمم یا تو دماغم یا تو دهنم . ؟؟؟؟؟؟؟؟/
تلفن : ۸۸۹۰۹۹۵۸ ۰۲۱ شنبه تا چهارشنبه از ساعت 9 تا 5 منتظر شنیدن صدای گرم شما هستیم. همچنین برای درج آگهی، مشاوره برای توسعه کسب و کارتان با ما تماس بگیرید. ایمیل: info[@]zibakade[dot]com