دام دلارام 🍂
قسمت بیست و دوم
از در خونه كه رفتيم بيرون , چشمم افتاد به بيست سی نفر آدم تر و تميز و خوش كه هر چهار پنج نفری يک گوشه جمع شده بودن و با هم می گفتن و می خنديدن ...
من و دلارام كه از خواستيم از پله ها بياييم پايين , پدرش اومد سمتمون و دو تا پله مونده به ما وايستاد و گفت :
- خوب عزيزان , يه لحظه حواستون به من باشه .. عارف ، نويد ، … سيمين با توام ، دكتر جان بيا اينجا يه لحظه ... خانم ها آقايون يه لحظه به من وقت بدين ...
- اومديم عزيز دل , چشم
- بله بله بفرماييد
- می خواستم قبل از اينكه جشن رو شروع كنيم , اين عزيزم رو كه تازه به جمع ما اضافه شده رو بهتون معرفی كنم ... علي آقای دلپسند از جووناي نيکِ روزگار و يک مرد تمام عيار ... تو اين مدت بارها درباره كاری كه براي ما كرده شنيديد و لذت برديد ولي خوب امروز بايد انقدر بهش خوش بگذره كه يه ذره از خوبی هاش تلافی بشه ...
يکی از دخترايی كه بين جمع بود و آرايش غليظی داشت و موهاش بور و روشن بود , اومد كنار پدر دلارام وايستاد و يه نگاه به من كرد و چرخيد سمت جمع حاضر ...
- ماشالله خوشتيپ و خوشگل هم هست ... دكتر جان كمی ياد بگير
- والله دريا جان , اين قد و بالای كوتاه من دست خودم نيست , بايد از پدرم كلگي كنی
همه زدن زير خنده و بدون اينكه به من و دلارام توجه كنن , رفتن يه سمتی ...
دريا اومد بالا و كنار ما وايستاد ...
- من دريام , خواهر دلارام ... دكتر هم شوهرمه ... يكي از بهترين پزشكای زنان زايمان شيرازه ... حالا علی آقا هر وقت بخواييد فارغ بشيد , در خدمتتون هستن ... بيايد بريم پايين لای جمع ديگه ...
دریا دست من و دلارام رو گرفت و رفتيم پايين ... دكتر داشت مشروب تو استكانا می ريخت و به مهمونا می داد ... تيپ و رفتار آدمهايی كه اونجا بودن خيلي با من توفير داشت و نمی تونستم باهاشون ارتباط برقرار كنم ...
هوا داشت يواش يواش تاريك می شد و عمو صابر يه گوسفند زد زمين و تيكه تيكه كرد و زد به سيخ و گذاشت رو منقل ...
تو همين اوصاف در ويلا باز شد و يه كاديلاک اومد تو ... يه سري آدم فيفی و مو بلند و عجيب غريب از ماشين پياده شدن و لاشون يكی بود كه قبلا ديده بودمش ... زياد دقت نكردم ...
مهمونا رفته رفته بيشتر شدن ... سعی می كردم بيشتر با دلارام باشم و اون هم كمی از اون روزی كه من از دست شاهرخ نجاتش داده بودم , حرف می زد و از وقتی گفت كه از خونمون رفته بود و بعد ماجرا رو از همسايه ها شنيده بود ...
خيلی ناز و خودمونی نگاهم می كرد و هر چند دقيقه يه بار ازم تشكر می كرد ...
زير يكی از نخل تزئينی ها وايستاده بوديم كه عمو صمد دو تا سيخ دنده آورد و داد بهمون و رفت ...
همينطور گرم صحبت بوديم كه يكی زد به شونه م ... برگشتم ديدم كسي نيست ... يهو صدای خنده دريا بلند شد و اونور كه نگاه كردم ديدم خودشه كه مست و خوش خنده كنار دلارام وايستاده و دستش رو انداخته دور كمرش ...
- چی می گيد به هم شما دو تا ؟ دلارام تو هم خوب بچه مچه تور می زنیا ... آفرين , اين درسته ... وقتی شوهرت ازت دو سه سال كوچيكتر باشه , ديرتر ميفتی دختر
- اين چه حرفيه دريا ؟ علی فقط …
- عاشق اين ادبی صحبت كردنتم آبجی كوچيكه ... علي آقا بيا قاطی جمع , اينجا چيزی بهت نمی ماسه ...
دست منو گرفت و برد لای بقيه ی مهمونا ...
دكتر تا منو ديد , اومد سمتم و گفت :
- مهندس از اين دوری كن , برق داره فدات شم ...
باز جمع حاضر با حرفش ريسه رفتن و يهو چرخيدن به سمت بالای پله ها و شروع كردن به دست زدن ...
تعداد مهمونا بيشتر شده بود و به چند نفری كه از كاديلاک پياده شده بودن و حالا هر كدوم با يه ساز بالای پله وايستاده بودن , نگاه می كردن ...
كمي جلوتر رفتم ... يكيشون يه ميكروفن دستش بود ... تازه شناختمش ... شهرام بود ... شب پره ...
شروع كرد به خوندن و همه با جيغ و داد قاطی هم شدن ... من كه اصلا نمی تونستم فضا رو هضم كنم , كمی از جمع جدا شدم كه يهو دريا دستمو گرفت و باز كشيد وسط و شروع كرد به رقصيدن ...
ولي من كه خيلي معذب بودم , از جام تكون نمی خوردم و نگاه تيز دريا هم بيشتر اذيتم می كرد ... زيبايی خیره كننده ش هم آرومم نمی كرد ...
دلارام هم با شنيدن ترانه ها رفت و يه گوشه وايستاد و لذت مي برد ... توی اون شلوغی اصلا نمی شد آدم ها رو پيدا كرد ولي چشمم افتاد رو دريا كه كنار استخر وايستاده بود و با اشاره , منو صدا می كرد ...
🍂 بابك لطفي خواجه پاشا
پاییز نود و شش